تنهایی
گلکم برگرد...من دوســــــــــــتت دارم... باز یه لبخندی رو لبهات میشینه...
نظرات شما عزیزان:
تو چشماش خیره میشی...
دوسش داری...
دستاشم تو دستته...
دلهره تموم جونتُ میگیره...نکنه...!!!
با خودت فکر میکنی...
پس دل اون عاشق،مجنون من چی...؟
اون هنوزم منتظر مونده به راهم...
منو دوســـــــــــــــــت داره ولـــــــــی...
دوســـــــــــــش ندارم...
چه جوری بهش بگم...؟
نه دلش بشکنه نه دلش برام تنگ بشه...
چه جوری بهش بگم...؟
دست تو دستای رقیبش میذاری...
میگی من هیچ چی نمیگم...تا خودش خسته بشه...
خودش بره...
اما...
باز حس میکنی یه کمی وابسته شدی...
میگی نه...
دوســـــــــــــش ندارم...اون تو رویا هام نبود...
باز تو چشمای رقیبش خیره میشی...
با یه لبخند از دل عاشق ترین مجنون دنیا دور میشی...
دست تو دستای سیاه سرنوشت...
از تموم قله های عشق و هستی دور میشی...
چند انگشت به لب های رقیبش فاصله...
حس میکنی...
خون از تن عاشقترین مجنونت آسون میره و بازم درنگ میکنی...
میدونی دوســـــــــــتت داره...
یاد نامه های عاشقونه ی بعد از وداع...
یاد گریه...اشک... یاد خنده ها...
یاد هرشب بی کسی...دلتنگیا...
نه...
نمیشه تو رو تنها بذارن...
تو دلت آشوبیه...پر ز غوغایی و عاشق نیستی...
نه دوســـــــــــش داری...
نه میشه گفت...دوسش نداری...
میدونی هیچکسی قد اون برات نمیمیره...
باز میگی...تنها بمونه...باز میگی تنهاش میذاری...
با خودت میگی اگه تنها بمونه...
میمیره...عاشق می مونه...
دست، از دست رقیبش میکشی...
تو سرت پر از خیال اون میشه...
یاد چشمای پر از اشکش...پر از حسرت...پر از دردش...
یه کم حس میکنی عاشق شدی...
یه صدایی میشنوی...
ولی باز با پاک کن غرور میخوای... پاکش بکنی...
یکی تو دلت نشسته که حالا تنهاش گذاشتی...
یکی که برات میمرده،ولی تو دوسش نداشتی...
روت نمیشه با غرورت دوباره برگردی پیشش...
فکر میکنی راهی نمونده واسه برگشتن و باز تو چشمای هیز و پر از نقش رقیبش خیره میشی...
دست تو دستاش میذاری...
لحظه رو میشکافی...و آروم، به لبهاش میرسی...
...
.....
خون از تموم جون اون عاشقترین مجنون،میره...
عاشقت تو کنج دردش،لای اشک و خون میمیره...
حیف...راهی واسه برگشتن نداری...
گرچه برگردی بازم پیشت می مونه...
اما افسوس مزه حس خیانت...رو لبات، شیرین نشسته...
تا که از قلبت بره...
عاشق دیگه وقتی نداره...
...
کاش بازم...
...
Power By:
LoxBlog.Com |